Sunday, June 1, 2014

بانک اطلاعاتی عکسهای تاریخی و موضوعات قدیمی: نمی‌دونم کسی‌ یادش هست یا نه؟

بانک اطلاعاتی عکسهای تاریخی و موضوعات قدیمی: نمی‌دونم کسی‌ یادش هست یا نه؟: نمی‌دونم کسی‌ یادش هست یا نه؟ تبلیغ این نوشابه که یکی‌ می‌خوند: کانادادرای لا لا لا لا لا لا لا کانادادرای لا لا لا لا لا لا لا لا !! خیل...

جشن عروسی‌ - چالوس دههٔ ۳۰ خورشیدی

نکات جالب : تعداد کله قند سر سفره و استحکام بام منزل!

‏جشن عروسی‌ - چالوس دههٔ ۳۰ خورشیدی

نکات جالب : تعداد کله قند سر سفره و استحکام بام منزل!

تاریخ در تصویر‏

نمی‌دونم کسی‌ یادش هست یا نه؟

عکس: ‏نمی‌دونم کسی‌ یادش هست یا نه؟
تبلیغ این نوشابه که یکی‌ می‌خوند: کانادادرای لا لا لا لا لا لا لا کانادادرای لا لا لا لا لا لا لا لا !! 
خیلی‌ از مردم هم دوست داشتن این نوشابه رو با کیک‌های کوچیکی که تو بقالی‌ها فروخته میشد میل کنن. از پدر و مادرها بپرسین حتما یادشونه :) 

عکس بر گرفته از صفحه من و تو 
تاریخ در تصویر‏نمی‌دونم کسی‌ یادش هست یا نه؟
تبلیغ این نوشابه که یکی‌ می‌خوند: کانادادرای لا لا لا لا لا لا لا کانادادرای لا لا لا لا لا لا لا لا !!
خیلی‌ از مردم هم دوست داشتن این نوشابه رو با کیک‌های کوچیکی که تو بقالی‌ها فروخته میشد میل کنن. از پدر و مادرها بپرسین حتما یادشونه

خاطره ای از آلفرد یعقوب زاده در مورد این عکس!

خاطره ای از آلفرد یعقوب زاده در مورد این عکس!
در سال 1359 که 20 سال داشتم خودم را به جبهه‌ها رساندم برای عکاسی جنگ.
در حال نبرد و پیشروی در میان نیروهای جنگ‌های نامنظم، از این پسر عکس گرفتم که ترسیده بود و آموزش نظامی هم نداشت و خیلی جوان... بود و 13 سال داشت. دیدم خیلی ترسیده. رفتم به سمتش و او مرا بغل کرد و گریه کرد. گفتم خب جنگ همین است. گفت پدرم مرا آورده اینجا، و من 20 ساله سعی کردم دلداریش بدهم!
چند روز گذشت و مسوولین ستاد تبلیغات جنگ به من گفتند که: راستی آلفرد، این دوستت شهید شد...
 
درود بر شهیدان

عکس: ‏خاطره ای از آلفرد یعقوب زاده در مورد این عکس!
 در سال 1359 که 20 سال داشتم خودم را به جبهه‌ها رساندم برای عکاسی جنگ.
 در حال نبرد و پیشروی در میان نیروهای جنگ‌های نامنظم، از این پسر عکس گرفتم که ترسیده بود و آموزش نظامی هم نداشت و خیلی جوان بود و 13 سال داشت. دیدم خیلی ترسیده. رفتم به سمتش و او مرا بغل کرد و گریه کرد. گفتم خب جنگ همین است. گفت پدرم مرا آورده اینجا، و من 20 ساله سعی کردم دلداریش بدهم!
چند روز گذشت و مسوولین ستاد تبلیغات جنگ به من گفتند که: راستی آلفرد، این دوستت شهید شد...

تاریخ در تصویر‏

تاجر تهرانی


امتیاز بدهید