Saturday, April 8, 2017

نوه صدر اعظم ایران "امیر کبیر" آذرماه سال جاری در سن 100 سالگی در کرج دار فانی را وداع گفت
زهراسلطان شاهزاده عزت السلطنه، آخرین بازمانده خاندان امیر کبیر بعد از سپری کردن یک قرن در این دنیا، روزهای آخر زندگی خود را در یکی از آسایشگاه های ا...ستان البرز گذراند و در پاییز امسال دیده از جهان فرو بست
وی به علت کهولت سن در روزهای پایانی عمرش تشخیص بسیاری از موضوعات برایش دشوار بود

تاریخ نویسان درباره ماحصل ازدواج های امیرکبیر اینطور آورده اند که: محمد تقی خان فراهانی "امیرکبیر" دو بار ازدواج کرد، ازدواج اول وی با "جان‌جان‌خانم" دختر حاج شهبازخان بود، حاج شهباز خان عموی امیر کبیر و در زمان صدارت خود از این زن جدا شده است. دومین همسر امیر، یگانه خواهرتنی ناصرالدین‌شاه "ملک‌زاده‌خانم" نام داشت و به "عزت‌الدوله" ملقب بود. او دختر محمد شاه و مهد علیا بود. او در شانزده سالگی به عقد ازدواج امیر در آمد. امیر در این هنگام حدود چهل و سه ساله بوده است. این ازدواج ظاهراً به خواست و اشاره ناصرالدین شاه صورت گرفته است.

امیر از نخستین همسر خود «جان جان خانم» که دختر عمویش هم بود، سه فرزند داشت: میرزا احمد خان زاده مشهور به «امیر زاده» و دو دختر که نام یکی از آنها «سلطان خانم» به ثبت رسیده است. عزت الدوله که همان دختر محمد شاه قاجار باشد نیز دو دختر داشت که یکی «تاج الملوک خانم» و دیگری «همدم الملوک» خانم نام داشتند.

آنچه از نسل امیرکبیر دراستان البرز شاهد حضورش هستیم دختر" تاج الملوک" یعنی" " قمرالملوک اعتماد قاجار" است.




در یک صبح سرد زمستانی بارانی راهی مسیری شدیم که ما را به نوه امیرکبیرصداعظم ایران می رساند؛ عکاس خبرگزاری مهر هم از روز قبل آفیش شده بود تا لحظه هایی ماندگار را از دل تاریخ بیرون بکشد و بازهم تیتر یک مفاخر فرهنگی کشور بنام البرزی ها ثبت شود.

در طول مسیر بارها و بارها تصویر امیرکبیر را در ذهن مرور کردم.... تا اینکه به آخرخط رسیدم. اینجا انتهای کرج است، جایی نزدیک به دامنه های ستبر البرز، در فراسوی قله ها، اینجا آسمان نزدیک تر است انگار، کوچه ای عادی را طی کردیم تا به مجتمعی رسیدیم که نوه امیرکبیر در آنجا نگهداری می شود، حتی نمیشود تصورکرد که نوه امیرکبیر یکی از برجسته ترین صدراعظم های ایران در چنین جایی زندگی می کند! این کوچه شبیه بسیاری از کوچه های دیگر این شهر است؛ اما پشت این درها فرزندی ازنسل امیرکبیر زندگی می کند که گویا سالها است فراموش شده و در گوشه ای از یک آسایشگاه زندگی می کند. دراین گیرو دارها و افکار بودم که به خود آمدم و دیدم هنوز به اتفاق عکاس پشت درب سفید این مجتمع در انتظارهستیم... باوجود آنکه هماهنگی های لازم با بهزیستی بعمل آمده اما هنوز امکان ورود به داخل مجموعه را نداریم.





مدیر موسسه می گوید قمرالملوک دچار فراموشی و هذیان است، بعد از مرگش هم فقط وکیل اش است که کارهایش را عهده دار خواهد بود.سپس شماره ای از وکیل خانوادگی قاجار را می دهد، "آقای علیزاده" میگویند در صورت موافقت ایشان اجازه این ملاقات را داریم.

آقای علیزاده پس از شنیدن صحبتها برخلاف مخالفت های مدیرمجموعه کاملاً با دیدی باز موضوع را می پذیرد و می گوید باید چند روز فرصت بدهیم!!

چند روز از بازگشتمان گذشت، از دست دادن سوژه ای به این مهمی شاید تا سالها جای افسوس را برایم باقی می گذاشت از این رو عزم خود را جزم کردم تا هرطور شده بدون توجه به نوع برخوردهای احتمالی و...تنها تمرکزم را روی سوژه اصلی قرار دهم. بالاخره پیگیری های مکرر جواب داد و از پایتخت مجوز این دیدار به شرط ها و شروط ها صادر شد. اما این دیدار یک شرط داشت و آن اینکه به هیچ عنوان مصاحبه ای با وی صورت نگیرد و تنها اجازه داریم عکس بگیریم!! در این مواقع است که می گویند کاچی به از هیچی... طبق قولی که دادیم قرار شد فقط برای گرفتن عکس دوباره عازم آسایشگاه شویم.

خلاصه در نخستین اتاق این آسایشگاه نوه امیرکبیرسکنی گزیده بود، خانم پیر و دوست داشتی که میخواستی ساعت ها کنارش بنشینی و با خاطرات گذشته به سالهای دور سفر کنی؛ اما افسوس که این مجوز را نداشتیم و فقط چند دقیقه اجازه گرفتن عکس وجود داشت.


او نه یک شاهزاده خانم با لباس های فاخر بود و نه همچون پدربزرگش جبه برتن داشت؛ او یک دوشیزه خانم با لباس هایی معمولی، مثل بقیه انسانها بود... در سیمایش رگه هایی از اجدادش به چشم می آمد و خوش سر و زبان بود.

مدیرآسایشگاه ابتدا قمرالملوک را توجیه کرد و گفت:" برای بزرگداشت پدر بزرگ ات قرار است گزارشی تهیه کنند و میخواهند از شما عکس بگیرند." او هم با کلام دلنشین خود ابراز رضایت کرد و گفت: "خوب عکس بگیرید..." این عکس بگیریدش بدجور صدراعظمانه بود!! عکاس از راه رسید و عکس های خود را از آخرین بازمانده امیرکبیردر تاریخ به ثبت رساند؛ قمرالملوک بسیار خوش مشرب و دوست داشتنی بود و مدام از ما سوال میپرسید..به او می گفتند زیاد صحبت نکند می گفت: " من کی روزش حرف زدم که شب اش بخواهم حرف بزنم"!! او تشخیص نمی داد الان روز است یا شب !!
شعرهایی را پراکنده زمزمه می کرد که حاکی از یاس و ناامیدی بود او می گفت زندگی کرده و دیگر به آخر خط رسیده است.. اما پشت چشمانش حرف های ناگفته فراوانی موج می زد که شاید مجال بیانش نبود...او هنوز سرزنده بود؛ شوق و امید به زندگی در چشمانش خودنمایی می کرد.

بیشتر مراوداتمان حول محور ژست گرفتن های قمرالملوک برای ثبت لحظه های ماندگار گذشت...حالت دست و پنجه هایش نشان می داد که زندگی مرفه ای را داشته و اکنون روزگار او را به این آسایشگاه کشانده است..آنطور که عنوان می شد بستگانش در خارج از کشور هستند و او در اینجا غریب است.
مدیرآسایشگاه در شرح حال نوه امیرکبیر گفت: او به بیماری وسواس دچار است و گذشته مرفه اش اکنون زندگی در اینجا را برایش کمی دشوار ساخته ؛ تجربیات و سبک زندگی پیشین او با اکنون زمین تا آسمان متفاوت است؛ او روزی موزییسن بوده، عادت به پوشیدن لباس های آنتیک و شیک داشته است، حمامش هم مجلل و با تشریفات بوده دراینجا حتی برای استحمام نیز مقاومت می کند زیرا زندگی که قبلاً داشته بسیار با آنچه اینجا تجربه می کند فرق دارد.او حتی مدتی هم در یکی از هتل های تهران زندگی می کرده و در نهایت تصمیم گرفته می شود که به کرج کوچ کند و روزهای پایانی عمرش را دراینجا بگذراند.


وقتی درباره جزئیات بیشتر گذشته قمرالملوک قاجار کنکاش کردیم وکیل اش با وجود نهایت همکاری تا آخرین لحظه از پاسخ دادن به بسیاری از سوالات سرباز زد....
درپایان این دیداربه یادماندنی مدیرآسایشگاه با لبخندی دلنشین گفت: این گزارش باتمام پیگیری هایتان نتیجه داد قطعاً خوشحال هستید ما نیز به جهت همکاری هایشان با تشکرعازم تهیه گزارش شدیم؛ حوالی ظهر بود سایر سالمندان در فضای لابی مجموعه در حال هواخوری بودند....
 
 
 
 

No comments:

امتیاز بدهید