Saturday, August 2, 2008

چرا تختی خودکشی کرد (قسمت آخر )


چرا تختی خودکشی کرد (قسمت آخر)



یادداشت های تختی

گویا تختی از یکی از خدمت گذاران هتل ،خودکار و چند ورق کاغذ خواسته وبعد پیش از خودکشی مطالبی روی آنها نوشته است ...در این یادداشت ها جملاتی به چشم خورده که منجمله : « خدای من ،پسرم بابک رابتو می سپارم ،ودر جای دیگری نوشته است :« چقدر خودکشی سخت است ، دستم می لرزد ،نمی دانم فردا زیر خاک هستم یا نه ، از کسانیکه از من دل آزرده هستند ،،،پوزش می طلبم ...از قول من از مادر عزیزم خداحافظی کنید »
در کنار تخته او جعبه ای محتوی 20 دانه قرص آسپیرین بوده و همچنین پاکتی که سه قرص قرمز رنگ در آن دیده می شد . درجیب کت تختی 400 تومان اسکناس ،چهار فشنگ خفیف شکاری ، سوئیچ اتومبیلش که بنز 180 متمایل به سبز رنگ بوده ونیز یک عکس یادگاری چند نفری ،درحالیکه پیراهن کشتی بتن دارد همراه با گواهینامه رانندگی اش در جیب هایش بود .

مهریه زنم را بدهید

به قراری که شایع است مهریه همسر تختی 100/000 تومان بوده ودر نامه ای که تختی خطاب به دادستان تهران نوشته است ،این جمله به چشم میخورد :
« دادستان محترم تهران ،در این جریان هیچکس دخالتی ندارد و من شخصا اقدام به این کار کردم ،مهریه زنم را به او بدهید وبیشتر از آن راضی نیستم »

تشیع جنازه

حدود ساعت دو و سه ربع بعدازظهر جنازه مرحوم تختی با شرکت چندین هزار نفر تشیع شد .هزاران نفر مردمی که در طی دو سه ساعت باخبر شده بودند و جلو پزشکی قانونی اجتماع کرده بودند ،با چشم های گریان ،قهرمان بزرگ از دست رفته شان را بدرقه کردند .جنازه را در ابن بابویه دفن نمودند ،و هنگامیکه سیل جمیعت گورستان زا ترک می کرد ، گروهی زیر لب می گفتند :
- مادرش چه خواهد کرد ؟ مادر تختی ...

بیوگرافی تختی

وقتی که در سال 1309 ، در محله خانی آباد تهران ، غلامرضا تختی چشم به جهان گشود کسی نمی توانست پیش بینی کند که او بزودی بصورت محبوب ترین قهرمان جهان در خواهد آمد .
تختی کوچک در هشت سالگی برای تحصیل به مدرسه منوچهری رفت .اورا همه دوست می داشتند .وبا وجود کمی سن بخاطر « صفای باطنی اش » انگشت نما بود .او ناچار به علل خانوادگی ناچار شد دوره دبیرستان را نیمه تمام بگذارد ،زیرا می بایستی خانواده شش نفری شان را کمک کند .
بزودی او شغلی یافت و شرکت نفت او را به استخدام خود در آورد وبه مسجد سلیمان اعزام شد . او عاشق ورزش بود ،عاشق ورزش به معنای واقعی با صفای معنویش ...در مسجد سلیمان وسائل کافی وجود نداشت که تختی بتواند آتش اشتیاق خود را به ورزش قرو نشاند .
در سال 1329 از مسجد سلیمان به تهران باز گشت ،جوان نوزده ساله ای که میخواست یک ورزشکار واقعی باشد .تختی خواسته خود را در باشگاه فولاد یافت ودر آنجا به تمرین کشتی باستانی پرداخت .
فیلی و حبیب اله بلور مربیان ارزنده کشتی ،استعداد چشم گیرجوان نوزده ساله را تشخیص دادند و بزودی او زیر نظر مربیان فوق الذکر با فنون کشتی آزاد آشنا شد .
تختی خیلی زود شهرت یافت .او برای اولین بار همراه تیم ایران برای مسابقع به ... رفت .او هنوز کم تجربه بود ،تختی جوان در حالی که تصور نمی رفت در جدول مسابقه باقی بماند در این سفر که به سال 1331 انجام یافت مقام دوم قهرمان جهان را با خود به ایران آورد .
در المپیاد 1952 فنلاند ،تختی در دومین مسابقه جهانی ظاهر شد و مجددا توانست مقام دومی خود را تثبیت کند .
واز مسابقات جهانی ترکیه ،چهره واقعی تختی شناسانده شد . او در این مسابقات مدال طلا را از آن خود ساخت .در المپیک ملبورن در سال 1956 دلاوری تختی فزونی یافت .او توانست در این المپیاد طلا بگیرد .دیگر کسی را در برابر او تاب مقاومت نبود .قهرمان معروف حریفان خود را یک به یک زمین می زد .در مسابقات آسیایی 1958 مجددا مدال طلا هدیه شایسته ای برای تختی قهرمان محبوب بود .در سال 1959 مسابقات کشتی آزاد در تهران انجام شد .او در این مسابقات نمونه بارزی از یک پهلوان « ایرانی » بود .پهلوانی که گویا از افسانه ها در آمده و صورت حقیقت به خود گرفته است . تختی با کشتی های مهم خود در تهران یک نکته را ثابت کرد و آن اینکه او نامدار ترین ورزشکار تاریخ ورزش ایران خواهد بود .
ایران ،پیروزی تختی را به شادمانی جشن گرفت .او توانسته بود مجددا مدال طلا بگیرد و حریقان خود را بدون استثناء ضربه فنی کند .حالا او بیش از ده سال بخاطر کشتی ایران و نام ایران جنگیده بود .او بر اثر کسالتی ناگهانی مدتی تشک را بوسید و کنار گذاشت .در سال 1960 که می بایستی تیم ایران در المپیک رم شرکت کند ،جای خالی او احساس می شد ،مردم فریاد می زدند : ای زاده رستم جای تو خالی است ...
واو بخاطر مردم ،بخاطر آنهایی که باصفا دوستش می داشتند ،بدون آنکه تمرین داشته باشد همراه تیم ایران به المپیک رم رفت .خودش می گفت :« من فقط برای تقویت تیم ایران می روم وگرنه من خسته هستم و تمرین ندارم و نمی توانم طلا بیاورم ».
بر خلاف انتظار همه ،پهلوان معروف با وجود دوری از تشک ،؛مدال نقره گرفت !. مدال نقره المپیک را که قهرمانان حاضرند جان خود را بخاطر آن بدهند .
تحتی باز گشت !تمرین او دوباره آغاز گردید .در مسابقات جهانی 1961 که در ژاپن انجام می شد .وجود تختی باعث گردید که تیم ما برای اولین بار مقام اول جهانی را بدست آورد و تختی ..باز هم طلا گرفته بود . در مسابقات کشتی جهانی آمریکا او شایستگی مدال طلا را داشت ولی بخاطر 500 گرم اختلاف وزن با قهرمان روسی مدال نقره گرفت . تختی تنها قهرمان دنیا بود که چهار بار در المپیک های مختلف بطور پیاپی شزکت جست و همیشه با دست پر بازگشت .اودر طول زندگی ورزشی خود فقط یکبار با ضرب فنی شکست خورد .پالم سوئدی او را با ضربه فنی شکست داد ولی تختی آن زمان در وزن هشتم شرکت کرده بود .سال بعد از این شکست تختی پشت پالم را با انتقام بخاک رسانید .شوروی برای مقابله با تختی هشت قهرمان مختلف عرضه کرد .مدوید ،گورویچ ،آلبول ،کولایف و...و همیشه پیروزی با قهرمان ایرانی بود .

عروسی تختی

شب عروسی تختی برف آمد .با آینکه هوا سخت سرد بود ،جمیعت زیادی برای تماشای « جهان پهلوان » و نو عروسش در زیر برف تندی که می بارید ، انتظار می کشیدند .سالها بود که مردم منتظر داماد شدن تختی بودند. چه بسیار دخترانی که آرزوی همسری « جهان پهلوان » را در سر می پروراندند و مردم چه صمیمانه منتظر بودند ،منتظر ازدواج تختی ...
وبلاخره ،این انتظار بسر آمد ،تختی در یک مجلس عروسی که در هتل ونک برپا شده بود با دختری بنام « شهلا » آشنا شد .در همین دیدار بود که تختی « شهلا » را پسندید ، از او خوشش آمد ،و تصمیم به ازدواج گرفت . همه چیز برق آسا و بسرعت انجام گرفت .خانواده شهلا بلافاصله موافقت خود را اعلام داشتند و دیگر نامزد تختی معلوم و مشخص شد .
دوران کوتاه و شیرین نامزدی تختی و شهلا ،خیلی زود سپری شد . مراسم عروسی شان ،بسیار ساده و صمیمانه برگذار گردید ، و عاقبت « جهان پهلوان » دست عروسش را گرفت و به خانه برد .
بدین ترتیب تختی تشک کشتی را بوسید و کنار گذاشت .او دیگر مرد خانواده شده بود .در شب عروسی تختی ، خبرنگار اطلاعات هفتگی که آنجا حضور داشت ، از او در باره اینکه آیا باز هم کشتی خواهد گرفت یا نه ،سئوال کرده بود .تختی جواب داده بود :
- نه ،دیگر با کشتی خداحافظی کرده ام . حالا موقع آن رسیده که با زندگی کشتی بگیرم !
تختی همیشه آرزو داشت صاحب یک پسر بشود . وبلاخره هم 9 ماه پس از ازدواج به آرزویش رسید .
در آخرین هفته مرداد ماه گذشته ، زمان وضع حمل « شهلا » فرا رسید و پسر تختی بدنیا آمد . پسر کوچولوی تپل و بامزه ای که بطرز عجیبی شبیه پدرش است .بین مردم شایع شده بود که تختی اسم پسرش را « سهراب » میگذارد .اما بر روی پسر تختی نام بابک نهاده شد .وقتی از تختی پرسیدند :
- چرا اسم پسرت را سهراب نگذاشتی ؟
با همان فروتنی و تواضع خاص خودش جواب داده بود :
- آخر من که رستم نیستم که اسم پسرم را سهراب بگذارم !
تختی که همواره مردی خانواده دوست بود ،بعد از ازدواج و پس از اینکه » بابک » بدنیا آمد ، علاقه اش نسبت به خانوادهاش خیلی خیلی زیادتر و شدیدتر شده بود .
تختی همیشه به اطرافیانش می گفت که دلش میخواهد پسر کوچولویش روزی جای خودش را بگیرد و قهرمان نام آوری از کار درآید .عشق به ورزش که در حقیقت با خون تختی عجین شده بود ،مسلما روزی پسرش را به قله قهرمانی میرساند ...
لیکن ، افسوس که تختی هرگز باین آرزویش نرسید .اکنون پسرش ،پسر کوچولوی قشنگش ،در دنیای کودکانه اش از فاجعه بزرگی که در زندگی اش رخ داده ،بی خبر است .
بابک کوچولو نمیداند که « بابا » مرده ...بابا دیگر نیست .

پایان

اطلاعات هفتگی / شماره 1364 / دیماه 1346

No comments:

امتیاز بدهید